درد و دل
....دلا خو کن به تنهایی ,,,که از تن ها بلا خیزد....
لیلی گفت: موهایم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، بگذار سخن بگویم ، بگذار تهی شوم از درد ورنه کدام کوه به تنهایی ، مرا باور خواهد کرد ؟
******************************* ******************************* شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
دل سوخته تر از همه سوختگانم از جمع پراکنده رندان جهانم ... در دهنه بازیگری کهنه دنیا عشق است قمار و من بازیگر آنم ... با آنکه همه باخته در بازی عشقم بازنده ترین هست در این جمع نشانم ... ای عشق از تو زهر است به کامم دل سوخت ،تن سوخت،من ماندم و نامم ... عمریست که می بازم و یک برد ندارم اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم ... ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت ... من زنده از این جرمم و بگذشته مجازات مرگست مرا گر بزنم حرف ندامت ... باید که ببازم ،با درد بسازم در مذهب رندان این است نمازم ... من دربدر عشقم و رسوای جهانم چون سایه به دنبال سر عشق روانم ... دل سوخته تر از همه سوختگانم از جمع پراکنده رندان جهانم بار اول که گفتی دوستم داری .... باور نکردم بار دوم که گفتی دوستم داری ... بازم باور نکردم بار سوم که قسم خوردی .... باورم شد اما وقتی تنهام گذاشتی..... دیدم که سر کارم گذاشتی و حق داشتم که باورت نکنم اما منو بد جوری عاشق کردی و تنهام گذاشتی برنگرد، یه روز بهم گفت میخوام باهات دوست بشم آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم …. فکر خوبیه ….. منم خیلی تنهام یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم ....اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم…. فکر خوبیه ...منم خیلی تنهام یه روز دیگه بهم گفت: می خوام برم یه جای دور...جایی که هیچ مزاحمی نباشه وقتی همه چیز حل شد تو هم بیا اونجا… آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم…. فکر خوبیه ….منم خیلی تنهام یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم آخه میدونی ...من اینجا خیلی تنهام براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: آره میدونم ....فکر خوبیه....منم خیلی تنهام یه روز دیگه تو نامه برام نوشت من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: آره میدونم ...فکر خوبیه ....منم خیلی تنهام حالا دیگه اون تنها نیست.... و از این بابت خوشحالم... وچیزی که بیشتر از اون خوشحالم میکنه اینه که هنوز نمیدونه که من... خیلی خیلی تنهام.... !!! پ ن١:مدعی عشق بسیار است مثل پروانه ولی عاشق خاموش و بی ریا چون شمع سوزان کم!! پ ن٢:با اینکه تو رفتی و تنهام گذاشتی ---تو رفتی یکی مثل خودتو پیدا کردی ولی من خدارو پیدا کردم پ ن٣:اگر تنهاترین تنها شوم بازم خدا هست بی تو مهتاب شبی،باز از ان کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم،گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید،عطر صد خاطره پیچید: یادم آمد که شبی باهم از ان کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام ،،، بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب،،، شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ ،،، همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر کن لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب آیینه عشق گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است باش فردا که دلت با دگران است! تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن! با تو گفتم:حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم ، نتوانم! روز اول که دلم به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی ،،، من نه رمیدم ، نه گسستم باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم ، نتوانم ! اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت... اشک در چشم تو لغزید،،، ماه بر عشق تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم ،،، نگسستم ، نرمیدم. رفت در ظلمت غم،،، آن شب و شبهای دگر هم، نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم....... دود می خیزد ز خلوتگاه من کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟ با درون سوخته دارم سخن کی به پایان می رسد افسانه ام؟ دست از دامان شب برداشتم تا بیاویزم به گیسوی سحر. خویش را از ساحل افکندم در آب، لیک از ژرفای دریا بی خبر بر تن دیوارها طرحی شکست کس دگر رنگی در این سامان ندید. چشم می دوزد خیال روز وشب از درون دل به تصویر امید تا بدین منزل نهادم پای را از درای کاروان بگسسته ام گر چه می سوزم از این آتش به جان، لیک بر این سوختن دل بسته ام. تیرگی پا می کشد از بام ها صبح می خندد به راه شهر من دود می خیزد هنوز از خلوتم با درون سوخته دارم سخن. (سهراب سپهری) باز حنجره ها تنگ است و ناله ها خشکیده در چشمهای سرد به نام ستاره شب تاریکم....... یک شب خوب تو اسمون.....یه ستاره چشمک زنون.... خندید و گفت: کنارتم تا اخرش تا پای جون.. ستاره قشنگی بود ....آروم و ناز و مهربون....... ستاره شد عشق منو....منم شدم عاشق اون.... اما زیاد طول نکشید عشق منو ستاره جون.... ماهه اومد ستاره رو دزدید و برد نامهربون..... ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی هم زبون....... حالا شبا به یاد اون چشم می دوزم به اسمون.............. «کجایی ستاره شبهای تاریکم؟؟!!!» برای مخاطبم.... دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده یه سوال عاشقونه بگی به هرکسی می دونه اونکه دادم دل و دستش چرا دل به من نمی ده چه قدر دعا کنم من خدا رو صدا کنم من دست من به اسمونه نیمه شب دم سپیده گفتم از عشق تو می خوام سر بذارم به بیابون گفت تو عاقلتر از اینی این کارا از تو بعیده التماس کردم که یک شب لااقل بیا تو خوابم گفت که هذیون وتموم کن انگاری تبت شدیده گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی گفت تو این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده اونی روکه دوست نداری دنبالت میاد تا آخر اونی که دنبالشی تو چرا دائم ناپدیده تو از اون روزی که رفتی دل من دیوونه تر شد رنگ من که هیچی زیبا رنگ آسمون پریده سرنوشت گریه نداره خودت اینو گفتی اما تو دل من نمی دونم چرا باز یکم امیده تو منو گذاشتی رفتی اما می خوام بنویسم چه قدر واسم عزیزه اونکه از من دل بریده <<مریم حیدرزاده>> خستگی هایش را ندیدند عجب روزگار غریبیست... شاید ان روز که سهراب نوشت: " تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پردرد گل یاس نداشت " باید اینجوری نوشت: هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس " زندگی اجباریست " ببار بر من ای باران باغ عشق اگر عشق را به باغ مانند سازند و گل های عشق را به رنگارنگ برگ های شکوفه های آن، اما هر باغی را خزانی است؛ خزانی سخت و بسی جانکاه که در پس آن زمستانی سخت تر و کشنده می آید و آنان که باغ را در شکوه بهاری اش دیده اند می دانند که چه فرق است بین بوستانی بهاری و تن سرما زده و بی برگ و بر درختان خشک در زمستانی سرد. و اگر عشق را به باغی مانند سازند، من اینک، باغ زمستان زده و گرفتار افسون پاییزم. مرغ سحر بگو چه می خواهی از این خفته در مرگ در این سیاهی سحر که لکه اشکی از چشمم پرید رد پای خدا در کنار توست مرغ سحر بگو کجاست آن سفر کرده به دیار حق رمز وجود اوست در نگاه یک مطرب مست در کنار یک دره خیس خورده از حرف ماه را بنگر خورشید را نگر به کجا می نگرند این دو مخلوق سرد ای دیر خفته در کنار یک مشت سنگ صبور بگو کجاست آن سنگ صبور من مرد خدایی رفت از کنار من مرغ سحر بگو کجاست آن مرد سفر کرده ز دیار من دلم آسمان میخواهد؛ آبی. گسترده. بیانتها. تلنگری برایم کافیست. تلنگری برایت کافیست. و آسمان، که چهقدر جا برای پرواز دارد. من اینسووی آسمان بپرم بههوای آنسووی آسمان که تو باشی. و اما، هیچگاه بالهایمان به هم نَساید. نرسد. تنها، دورادور هوای هم را داشته باشیم. جای پرواز برای همه هست، و آسمان هم که بخشنده. اما بگذار تنها بپریم. تو آنسوویِ آسمان، من اینسوو. و نخواه کنارِ هم، بال در بالِ هم پرواز کنیم. نخواه وقتِ خستهگیها، افتادنها، سررفتهگیهامان، بهسووی هم بیاییم، به هم برسیم؛ زیرِ بالِ هم را بگیریم. بگذار تنها پریدن را تا انتهای بیانتهای آسمان تجربه کنیم. رسیدن؛ همه چیز را خراب میکند عزیز! به سان رهنوردانی که در افسانه هاگویند، گرفته کولبار زاد ره به دوش، فشرده چوبدست خیزران در مشت، گهی پرگوی و گه خاموش، در آن مهگون فضای افسانگیشان راه می پویند ما هم راه خود را می کنیم آغاز... *********** سه ره پیداست. نوشته برسر هریک به سنگ اندر، حدیثی که ش نمی خوانی به آن دیگر. نخستین:راه نوش و راحت شادی. به ننگ آغشته،اما رو به شهروباغ وآبادی. دو دیگر:راه نیمش ننگ،نیمش نام، اگر سر بر کنی غوغا،وگر دم در کشی ،آرام. سه دیگر راه بی برگشت ،بی فرجام ***************** من اینجا بس دلم تنگ است. وهرسازی که می بینم بد آهنگ است . بیا ره توشه برداریم،قدم در راه بی برگشت بگذاریم، ببینیم آسمان <<هرکجا>>آیا همین رنگ است.......
دلت توی حلقه های موی من است.
نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟
نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟
مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت:
نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم.
دلم را هم.
لیلی گفت: چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین،
نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟
نمیخواهی شیرینی لیلی را؟
مجنون چشمهایش را بست و گفت:
هزار سال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ.
تلخی مجنون را تاب می آوری؟
لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده نخلستان است.
خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند.
نمی خواهی خرما بچینی؟
مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت:
من خار را دوست تر دارم.
لیلی گفت: دستهایم پل است.
پلی که مرا به تو می رساند.
بیا و از این پل بگذر.
مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام.
آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.
لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی ست.
بی سوار و بی افسار.
عنانش را خدا بریده، این اسب را با خودت می بری؟
مجنون هیچ نگفت.
لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن.
لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد.....
که گفتن خوب است و از تو گفتن خوشتر
هر چند که آئینه ی کلام مرا بر مهتابی باورت نخواهی نشاند !
بگذار سخن بگویم حتی نخواهی و نشنوی اگر
اینک منم پر از شکستن و سوختن
با کوله باری از مصیبت و شیون
ببین چه تلخ ایستاده ام بر استوار تنهایی خویش
با بازوانی که مرز های توانستن را نمیشناسد .
تو را با لهجهی گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبیترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را
بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمیدانم کجا تا کی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره
با مهربانی دانه برمیداشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد
من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگیمان باز
برای شادی و خوشبختی باغ ارزوهایت دعا کردم
که بر نمی گردی تو هیچوقت
نمی خواهم داشته باشمت،نترس
فقط بیا
در خزان خواسته هایم، کمی قدم بزن
تا ببینمت ، اخه دلم برای راه رفتنت تنگ شده است...
باز نم نم اشکهای دلم در درون خونابه می شوند در جوششی خموش و بی صدا
باز همه ی وجودم زمزمه می شود و زبان باز می کند چه بی صدا
باز اندام ظریفم می کشد بدوش بار سنگین روزهای مردگی را در زمین چه استوار
باز سرخ می شود ز سیلیش این چهره ی درد کشیده و خسته از خزان ِ انتظار
باز سوسو ی چشمان بیمارم بدنبال ستاره ات می گردد تا جلوه ی جمالت سرمه ای شود برای دردهایش
باز می تپد دلم در مردگیهایی که فریاد زندگی سر می دهند در لابلای ورقهای زمان تا فقط مگر تو زنده کنی و جان بخشی
باز فریادها بر بام خانه ها سکوت شده اند تا فرو ریزند و یا فریاد شوند بر بلندای دلهای منتظر
باز ستاره خسته است از زمان و ره پیمودنهای شبانه ای که سرد است بی تو چون مردن و باز هم صدایت نمی اید ، خودت نمی ایی ، ستاره ات چشمک نمی زند و اشکهای ستاره بر گونه هایش می خشکد و در خود گم می شود تا انهنگام که تو را بیابد
ای بهترین انتظار ، منتظرت می مانم ...
بی رحمانه به اشک هایش خندیدند
و او را که کوله باری از غم به دوش می کشید
دیوانه خواندند
ببار بر من
غصه هایم را بشوی
و نگاهم را با خود به دشتها ببر
و صدایم را در گوش او بپیچان
ببار بر من و به سوی او برو
و برایش بگو از من ، از دوری اش
از تنهاییم....
صدایم را .....
که او را فریاد میزند به گوشش برسان و صدایی که سرود
عشق او رابرایم نجوا میکند برایم بیاور
ای باران ای معشوق آسمان
چگونه است که صدای بغضت را برایم میاوری و بر جانم میباری؟
اما.......
کاش جای تو بودم باران
و مانند قطره های بیکران تو میبارد
کاش قطره ای از تو بودم
تا مثل تو به آسمان ،عشقم را برمعشوقم ببارانم------









| Design By : Pars Skin |

