درد و دل
....دلا خو کن به تنهایی ,,,که از تن ها بلا خیزد....
دل سوخته تر از همه سوختگانم از جمع پراکنده رندان جهانم ... در دهنه بازیگری کهنه دنیا عشق است قمار و من بازیگر آنم ... با آنکه همه باخته در بازی عشقم بازنده ترین هست در این جمع نشانم ... ای عشق از تو زهر است به کامم دل سوخت ،تن سوخت،من ماندم و نامم ... عمریست که می بازم و یک برد ندارم اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم ... ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت ... من زنده از این جرمم و بگذشته مجازات مرگست مرا گر بزنم حرف ندامت ... باید که ببازم ،با درد بسازم در مذهب رندان این است نمازم ... من دربدر عشقم و رسوای جهانم چون سایه به دنبال سر عشق روانم ... دل سوخته تر از همه سوختگانم از جمع پراکنده رندان جهانم دود می خیزد ز خلوتگاه من کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟ با درون سوخته دارم سخن کی به پایان می رسد افسانه ام؟ دست از دامان شب برداشتم تا بیاویزم به گیسوی سحر. خویش را از ساحل افکندم در آب، لیک از ژرفای دریا بی خبر بر تن دیوارها طرحی شکست کس دگر رنگی در این سامان ندید. چشم می دوزد خیال روز وشب از درون دل به تصویر امید تا بدین منزل نهادم پای را از درای کاروان بگسسته ام گر چه می سوزم از این آتش به جان، لیک بر این سوختن دل بسته ام. تیرگی پا می کشد از بام ها صبح می خندد به راه شهر من دود می خیزد هنوز از خلوتم با درون سوخته دارم سخن. (سهراب سپهری)
| Design By : Pars Skin |

