درد و دل
....دلا خو کن به تنهایی ,,,که از تن ها بلا خیزد....
باز حنجره ها تنگ است و ناله ها خشکیده در چشمهای سرد اگر روزی دلم گرفت ، یادم باشد خدایی هست که مرا نظاره کند % یادم باشد که فرشتگان برایم دعا می کنند % یادم باشد قاصدکی در راه است که بهار نزدیک است و در فرداها منتظر من است % یادم باشد راه رفتن بلدم و جاده قدم های مرا می شمارد % یادم باشد خدا نزدیک است و مرا تنها نمی گذارد % یادم باشد خدا نزدیک است و مرا تنها نمی گذارد....... به نام ستاره شب تاریکم....... یک شب خوب تو اسمون.....یه ستاره چشمک زنون.... خندید و گفت: کنارتم تا اخرش تا پای جون.. ستاره قشنگی بود ....آروم و ناز و مهربون....... ستاره شد عشق منو....منم شدم عاشق اون.... اما زیاد طول نکشید عشق منو ستاره جون.... ماهه اومد ستاره رو دزدید و برد نامهربون..... ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی هم زبون....... حالا شبا به یاد اون چشم می دوزم به اسمون.............. «کجایی ستاره شبهای تاریکم؟؟!!!» برای مخاطبم.... دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده یه سوال عاشقونه بگی به هرکسی می دونه اونکه دادم دل و دستش چرا دل به من نمی ده چه قدر دعا کنم من خدا رو صدا کنم من دست من به اسمونه نیمه شب دم سپیده گفتم از عشق تو می خوام سر بذارم به بیابون گفت تو عاقلتر از اینی این کارا از تو بعیده التماس کردم که یک شب لااقل بیا تو خوابم گفت که هذیون وتموم کن انگاری تبت شدیده گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی گفت تو این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده اونی روکه دوست نداری دنبالت میاد تا آخر اونی که دنبالشی تو چرا دائم ناپدیده تو از اون روزی که رفتی دل من دیوونه تر شد رنگ من که هیچی زیبا رنگ آسمون پریده سرنوشت گریه نداره خودت اینو گفتی اما تو دل من نمی دونم چرا باز یکم امیده تو منو گذاشتی رفتی اما می خوام بنویسم چه قدر واسم عزیزه اونکه از من دل بریده <<مریم حیدرزاده>> ببار بر من ای باران مرغ سحر بگو چه می خواهی از این خفته در مرگ در این سیاهی سحر که لکه اشکی از چشمم پرید رد پای خدا در کنار توست مرغ سحر بگو کجاست آن سفر کرده به دیار حق رمز وجود اوست در نگاه یک مطرب مست در کنار یک دره خیس خورده از حرف ماه را بنگر خورشید را نگر به کجا می نگرند این دو مخلوق سرد ای دیر خفته در کنار یک مشت سنگ صبور بگو کجاست آن سنگ صبور من مرد خدایی رفت از کنار من مرغ سحر بگو کجاست آن مرد سفر کرده ز دیار من به سان رهنوردانی که در افسانه هاگویند، گرفته کولبار زاد ره به دوش، فشرده چوبدست خیزران در مشت، گهی پرگوی و گه خاموش، در آن مهگون فضای افسانگیشان راه می پویند ما هم راه خود را می کنیم آغاز... *********** سه ره پیداست. نوشته برسر هریک به سنگ اندر، حدیثی که ش نمی خوانی به آن دیگر. نخستین:راه نوش و راحت شادی. به ننگ آغشته،اما رو به شهروباغ وآبادی. دو دیگر:راه نیمش ننگ،نیمش نام، اگر سر بر کنی غوغا،وگر دم در کشی ،آرام. سه دیگر راه بی برگشت ،بی فرجام ***************** من اینجا بس دلم تنگ است. وهرسازی که می بینم بد آهنگ است . بیا ره توشه برداریم،قدم در راه بی برگشت بگذاریم، ببینیم آسمان <<هرکجا>>آیا همین رنگ است.......
باز نم نم اشکهای دلم در درون خونابه می شوند در جوششی خموش و بی صدا
باز همه ی وجودم زمزمه می شود و زبان باز می کند چه بی صدا
باز اندام ظریفم می کشد بدوش بار سنگین روزهای مردگی را در زمین چه استوار
باز سرخ می شود ز سیلیش این چهره ی درد کشیده و خسته از خزان ِ انتظار
باز سوسو ی چشمان بیمارم بدنبال ستاره ات می گردد تا جلوه ی جمالت سرمه ای شود برای دردهایش
باز می تپد دلم در مردگیهایی که فریاد زندگی سر می دهند در لابلای ورقهای زمان تا فقط مگر تو زنده کنی و جان بخشی
باز فریادها بر بام خانه ها سکوت شده اند تا فرو ریزند و یا فریاد شوند بر بلندای دلهای منتظر
باز ستاره خسته است از زمان و ره پیمودنهای شبانه ای که سرد است بی تو چون مردن و باز هم صدایت نمی اید ، خودت نمی ایی ، ستاره ات چشمک نمی زند و اشکهای ستاره بر گونه هایش می خشکد و در خود گم می شود تا انهنگام که تو را بیابد
ای بهترین انتظار ، منتظرت می مانم ...
ببار بر من
غصه هایم را بشوی
و نگاهم را با خود به دشتها ببر
و صدایم را در گوش او بپیچان
ببار بر من و به سوی او برو
و برایش بگو از من ، از دوری اش
از تنهاییم....
صدایم را .....
که او را فریاد میزند به گوشش برسان و صدایی که سرود
عشق او رابرایم نجوا میکند برایم بیاور
ای باران ای معشوق آسمان
چگونه است که صدای بغضت را برایم میاوری و بر جانم میباری؟
اما.......
کاش جای تو بودم باران
و مانند قطره های بیکران تو میبارد
کاش قطره ای از تو بودم
تا مثل تو به آسمان ،عشقم را برمعشوقم ببارانم------









| Design By : Pars Skin |

