درد و دل

....دلا خو کن به تنهایی ,,,که از تن ها بلا خیزد....

این سایت  داره خوب پیش میره

  با گرفتن نفرات اجاره ای و نفرات مستقیم میشه تو این

سایت سریع به  درآمد بالا رسید

 نحوه عضویت خیلی ساده هستش

 بعد از  کامل کردن فرم  ثبت نام  و قبول

قوانین ایمیلی برای شما فرستاده میشه که حاوی کد فعال سازی هستش

 که در مرحله دوم ثبت نام  با وارد کردن کد فعال سازی و کد عبور 

ثبت نام تکمیل میشه .

 بعد از ثبت نام میتونید تو انجمن سایتش  اطلاعات خودتون رو در مورد

نحوه درآمد بیشتر تکمیل کنید.

 این سایت امکانات ویژه ای برای تبلیغات در اختیارتون میزاره

عضویت

صفحه اول سایت

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٥ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط سنبل نظرات ()

 

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟

پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم

دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!!!

پسر گفت : واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم

دختر گفت : اثبات؟!!!! نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم . شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد اما تو نمی توانی این کار را بکنی !!!!

پسر گفت : خوب ... من تو رو دوست دارم چون زیبا هستی

چون صدای تو گیراست

چون جذاب و دوست داشتنی هستی

چون باملاحظه و بافکر هستی

چون به من توجه و محبت می کنی

تو را به خاطر لبخندت دوست دارم

به خاطر تمامی حرکاتت دوست دارم

دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد

چند روز بعد دختر تصادف کرد و به کما رفت

پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت

نامه بدین شرح بود :

 عزیز دلم !!!تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم ..... اکنون دیگر حرف نمی زنی پس نمی توانم دوستت داشته باشم

دوستت دارم چون به من توجه و محبت می کنی ...... چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی نمی توانم دوستت داشته باشم

تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم ..... آیا اکنون می توانی بخندی ؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی ؟ ...... پس دوستت ندارم

اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد در زمان هایی مثل الان هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم

آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار؟

نه

و من هنوز دوستت دارم . عاشقت هستم!!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٢ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط سنبل نظرات ()

آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند

آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند...

...و عاشق هم شدند.

کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،

و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..

بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»

کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..»

بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.

درست مثل هوا که تغییر می کند.

دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.

کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»

.

بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پا ها را نمی خواهم...

...من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»

کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم.

قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»

بچه قورباغه گفت قول می دهم.

ولی مثل عوض شدن فصل ها،

دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،

بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.

کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»

بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم...

من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»

کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را...

این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.

درست مثل دنیا که تغییر می کند.

دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،

او دم نداشت.

کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»

بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»

«آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»

کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.

یک شب گرم و مهتابی،

کرم از خواب بیدار شد..

آسمان عوض شده بود،

درخت ها عوض شده بودند

همه چیز عوض شده بود...

اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.

بال هایش را خشک کرد.

بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.

آنجا که درخت بید به آب می رسد،

یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.

پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...»

ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟»

قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،

و درسته قورتش داد.

و حالا قورباغه آنجا منتظر است...

...با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند....

...نمی داند که کجا رفته.

 

جی آنه ویلیس

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٧ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط سنبل نظرات ()

کمی از غسل زیر پیرهن ماند

کمی از خون خشک بر بدن ماند

کفن را در بغل بگرفت و بو کرد

همان طفلی که آخر بی کفن ماند

******

 

شهادت بانوی دو عالم تسلیت باد.. 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۳۱ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط سنبل نظرات ()

لیلی گفت:  موهایم مشکی ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج،
             دلت توی حلقه های موی من است.
             نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟
             نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟
 
مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت:
             نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم.
             دلم را هم.

لیلی گفت:  چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین،
             نمی خواهی عکست را توی جام عسل ببینی؟
             نمیخواهی شیرینی لیلی را؟

مجنون چشمهایش را بست و گفت:
             هزار سال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ.
              تلخی مجنون را تاب می آوری؟

لیلی گفت:  لبخندم خرمای رسیده نخلستان است.
             خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند.
             نمی خواهی خرما بچینی؟

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت:
             من خار را دوست تر دارم.

لیلی گفت:  دستهایم پل است.
             پلی که مرا به تو می رساند.
             بیا و از این پل بگذر.

مجنون گفت:  اما من از این پل گذشته ام.
             آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.

لیلی گفت:   قلبم اسب سرکش عربی ست.
             بی سوار و بی افسار.
             عنانش را خدا بریده، این اسب را با خودت می بری؟

مجنون هیچ نگفت.
لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود؛ تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن.
لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد.....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٠ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ توسط سنبل نظرات ()

بگذار سخن بگویم ، بگذار تهی شوم از درد
که گفتن خوب است و از تو گفتن خوشتر


هر چند که آئینه ی کلام مرا بر مهتابی باورت نخواهی نشاند !
بگذار سخن بگویم حتی نخواهی و نشنوی اگر

ورنه کدام کوه به تنهایی ، مرا باور خواهد کرد ؟


اینک منم پر از شکستن و سوختن
با کوله باری از مصیبت و شیون


ببین چه تلخ ایستاده ام بر استوار تنهایی خویش
با بازوانی که مرز های توانستن را نمیشناسد .

*******************************

*******************************

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو را با لهجه‌ی گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی‌ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را
بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمی‌دانم کجا تا کی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره
با مهربانی دانه برمی‌داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد
من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی‌مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ ارزوهایت دعا کردم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٩ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط سنبل نظرات ()

دل سوخته تر از همه سوختگانم

از جمع پراکنده رندان جهانم

...

در دهنه بازیگری کهنه دنیا

عشق است قمار و من بازیگر آنم

...

با آنکه همه باخته در بازی عشقم

بازنده ترین هست در این جمع نشانم

...

ای عشق از تو زهر است به کامم

دل سوخت ،تن سوخت،من ماندم و نامم

...

عمریست که می بازم و یک برد ندارم

اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم

...

ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت

بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت

...

من زنده از این جرمم و بگذشته مجازات

مرگست مرا گر بزنم حرف ندامت

...

باید که ببازم ،با درد بسازم

در مذهب رندان این است نمازم

...

من دربدر عشقم و رسوای جهانم

چون سایه به دنبال سر عشق روانم

...

دل سوخته تر از همه سوختگانم

از جمع پراکنده رندان جهانم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٦ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط سنبل نظرات ()

بار اول که گفتی دوستم داری .... باور نکردم

بار دوم که گفتی دوستم داری ... بازم باور نکردم

بار سوم که قسم خوردی .... باورم شد

اما وقتی تنهام گذاشتی.....

 دیدم که سر کارم گذاشتی و حق داشتم که باورت نکنم

 اما منو بد جوری عاشق کردی و تنهام گذاشتی

برنگرد،
 که بر نمی گردی تو هیچوقت
 نمی خواهم داشته باشمت،نترس
 فقط بیا
 در خزان خواسته هایم، کمی قدم بزن
 تا ببینمت ، اخه دلم برای راه رفتنت تنگ شده است...

یه روز بهم گفت میخوام باهات دوست بشم

آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم …. فکر خوبیه  ….. منم خیلی تنهام 

یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم ....اخه میدونی من اینجا

خیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم…. فکر خوبیه ...منم خیلی تنهام

یه روز دیگه بهم گفت: می خوام برم یه جای دور...جایی که هیچ مزاحمی نباشه

وقتی همه چیز حل شد 

تو هم بیا اونجا… آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم…. فکر خوبیه ….منم خیلی تنهام

یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم

 آخه میدونی ...من اینجا خیلی تنهام

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: آره میدونم ....فکر خوبیه....منم خیلی تنهام

یه روز دیگه تو نامه برام نوشت

 من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم

آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: آره میدونم ...فکر خوبیه ....منم خیلی تنهام

حالا دیگه اون تنها نیست....

 و از این بابت خوشحالم... وچیزی که بیشتر از اون خوشحالم میکنه اینه که هنوز

 نمیدونه که من...

 خیلی خیلی تنهام.... !!! 

پ ن١:مدعی عشق بسیار است مثل پروانه ولی عاشق خاموش و بی ریا چون شمع سوزان کم!!

پ ن٢:با اینکه تو رفتی و تنهام گذاشتی ---تو رفتی یکی مثل خودتو پیدا کردی ولی من خدارو پیدا کردم

پ ن٣:اگر تنهاترین تنها شوم بازم خدا هست

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٧ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط سنبل نظرات ()

 

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه

*******************


روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت...................

*******************


مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
و این است
عشق واقعی. عشقی زیبا

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٠ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط سنبل نظرات ()

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

می آید ؛ من تنها  گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که

دردهایش را در خود نگاه میدارد…

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

گنجشک هیچ نگفت و…

خدا لب به سخن گشود :  با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت :  لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

تو همان را هم از من گرفتی.

این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه کلامش بست…

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:  ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو

از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت:  و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

دشمنی ام برخاستی!

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد... 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط سنبل نظرات ()


Design By : Pars Skin


كد ماوس